تبليغاتX
داداهوتی - سی و شش سال تمام ........
داداهوتی فردا سی و ششمین سال را هم پشت سر میگذارد!! تا همین دو هفته پیش هیچ مشکلی با این موضوع نداشتم  تا اینکه خبر نامزدی دختر خاله ام را شنیدم،دختر خاله ای که ۱۴ سال از من کوچکتر هست و حالا آنقدر بزرگ شده که می خواهد ازدواج کند!! 
چهارشنبه گذشته بعد از کار به منزل یکی از دوستانم در خیابانی که از سر پل تجریش به میدان دربند میخورد رفتم ، چون دوست گرامی من خواب بودند و نه با صدای زنگ درب منزل و نه زنگ تلفن بیدار نشدند من مجبور شدم کمی در آن خیابان قدم بزنم و از آنجا که در زمان جوانی کوهنورد بودم تصمیم گرفتم به سمت بالا حرکت کنم،بعد از سه دقیقه احساس کردم اگر قدم دیگری بر دارم حتما قلبم از دهانم به بیرون پرتاب می شود!!!!
و اما ضربه آخر را روز پنجشنبه بعد از آنکه از سر کار به خانه برگشتم خوردم ، در را که باز کردم با پسر جوانی تقریبا هم قد خودم روبرو شدم که با خنده به طرف من می آمد و با صدایی دورگه گفت" سلام داداهوتی"!! این پسر جوان پسرخاله من بود که ۲۲ سال از من کوچکتر هست.
داداهوتی شکمش گنده شده، موهای سرش ریخته،به تازگی تعداد ریش های سفیدش هم دو رقمی شده است،صبح ها ساعت ۸:۰۰ سر کار میرود تا ۶:۳۰ ، ۷:۰۰ عصر و برای چندرغاز حقوق مثل الاغ کار می کند،ورزش نمی کند،سیگار می کشد،با کوله پشتی ،شلوار جین و کفش ورزشی سر کار میرود....
داداهوتی میداند که حتی سایه ای از آن مردی که میخواست بشود نشده ،ولی هنوز هم به آینده امیدوار هست و می داند که وقتی بزرگ بشود همه چیز روبراه خواهد شد ..... :-)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط هوتن  |