تبليغاتX
داداهوتی - موجودات کوچک...
چند روز قبل که برای کشیدن سیگار به پشت بام شرکت رفته بودم یک پدر و پسر را در خیابان ولیعصر دیدم که منتظر تاکسی ایستاده بودند.پسر بچه فکر کنم ۷ یا ۸ ساله بود و دائم داشت بالا و پایین می پرید و برای صحبت کردن با پدر مجبور بود سرش را به طرف بالا بچرخاند.از پدر اجازه گرفته بود که او مسیر را به تاکسی ها اعلام کند و به همین منظور هر تاکسی که رد میشد او فریاد میزد فاطمی  .احساس عجیبی به من دست داد حسی که تا به حال سابقه نداشت،ناگهان دلم یکی از این موجودات کوچک را خواست،موجود کوچکی که من را پدر،بابا یا هرچه می خواهد صدا کند.بچه ها را همیشه دوست داشتم ولی هیچگاه دلم نمی خواست که پدر باشم .سیگارم تمام شد و میخواستم به دفتر برگردم که پسر بچه من را دید،دستی برایش تکان دادم و او هم بعد از اجازه از پدر جواب من را داد...

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:41  توسط هوتن  |