یادم میاد بچه که بودم ،قبل از اینکه به سن مدرسه رفتن برسم،شبهایی که مادرم سیب زمینی سرخ کرده درست می کرد، من و پدرم در سالن جلسه ای ترتیب می دادیم با موضوع چگونگی دزدیدن چند سیب زمینی سرخ شده قبل از شام و هربار نقشه این بود که من باید وارد آشپزخانه می شدم و به مادرم می گفتم که مامان پنجره اتاق من باز شده ممکنه شما ببندینش!!!!!! با خارج شدن مادرم از آشپزخانه من و پدرم برای اجرای نقشه پلیدمان به آشپزخانه حمله می کردیم و چند عدد سیب زمینی سرخ شده ی نمک زده ای را که مادرم از قبل برای سرقت ما در یک بشقاب کنار گذاشته بوده را می دزدیدیم و با لذت می خوردیم.
دیشب ساعت حدودا یازده بود که به خانه رسیدم،در را که باز کردم با صورت نگران مادرم مواجه شدم، اول فکر کردم برای مادر بزرگم اتفاقی افتاده ولی وقتی دیدم پدرم سر جای همیشگی جلوی تلویزیون نیست نگران تر شدم. پدرم توی تخت دراز کشیده بود،با دیدن چشمانش یخ کردم با اینکه در دو قدمی اش ایستاده بودم می گفت که من را تار می بیند،چشمانش هر کدام به یک طرف نگاه می کردند. با وجود اصرار شدید خواهرم،پدرم حاضر نشد که به بیمارستان برویم. صبح به بیمارستان ایرانمهر رفتیم ،دکتر دستور سیتی اسکن داد...
وقتی پدرم را روی صندلی چرخدار توی بیمارستان دیدم تازه متوجه شدم که بیشتر موهایش سفید شده ،پدری که یک زمان برای من قویترین مرد دنیا بود روی صندلی چرخدار نشسته بود و سعی می کرد با خنده به ما نشان بدهد که همه چیز رو به راه است.
خدا را شکر به خیر گذشت ولی دیشب مزه ترس را به معنی واقعی چشیدم....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:32 توسط هوتن
|