تبليغاتX
داداهوتی - خانم جوان...

چهار ،پنج هفته قبل خانم جوانی را برای نوشیدن یک فنجان قهوه به یکی از کافه های تهران دعوت کردم و ایشان دعوت من را پذیرفتند.رفتیم کافه، قهوه خوردیم و کلی گپ زدیم و به قول تینیجرها دوست پسر و دوست دختر شدیم! من و خانم جوان دوستان و آشنایان مشترک زیادی داریم و این آشنایان دارای عقاید مختلفی هستند،بعضی ها معتقدند که دوستی دختر و پسر اساسا اشتباه است،بعضی ها به زندگی خصوصی دیگران احترام می گذارند و کاری به کار ما ندارند،بعضی ها منتظر هستند تا از کسی چیزی ببینند و مفصل پشت سر او صحبت کنند،بعضی ها از شنیدن این خبر خوشحال می شوند و فکر میکنم برای بیشتر آشنایان اصلا این موضوع اهمیتی ندارد.
آدمی هستم که برای خودم زندگی می کنم،کاری را که فکر کنم درست است انجام می دهم و کاری به حرف آشنایان ندارم ولی خانم جوان خیلی تمایلی ندارد که آشنایان از موضوع دوستی ما مطلع شوند.امروز بعد از ظهر در موقعیت بدی قرار گرفتم ،استاد من که دوست مشترک من و خانم جوان است و از این دوستی بی اطلاع بود سعی کرد که من را با خانم جوان دوست کند. من دو انتخاب داشتم یا به استاد بگویم که با خانم جوان دوست هستم و یا در این مورد به استاد دروغ بگویم (متاسفانه آدم سیاستمداری نیستم)، راه اول را انتخاب کردم و نتیجه این بود که امشب تنها به کافه رفتم....

پ.ن : ناراحتی خانم جوان از آشکار شدن این دوستی بر استاد نیست بلکه از خودسرانه عمل کردن داداهوتیست!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:59  توسط هوتن  |