تبليغاتX
داداهوتی


این موقع سال را خیلی دوست دارم ، شاید تنها ماه ی از سال هست که می توان کمی زندگی و شادابی توی این شهر دید، شاید هم برای این که یاد آور یک خاطره ی دور از دوران کودکی ام هست، زمانی که پنج ،شش سالم بود و با پدر و مادرم و چند تا از دوست هایشان برای پیاده روی به خیابان پهلوی آن زمان می رفتیم و وقتی که من خسته می شدم پدرم من را روی شانه هایش می نشاند و من از همه بلند قد تر می شدم. بعد از پیاده روی می رفتیم چاتونوگا، که در زمان خودش جای ژیگولیی بود،برای من یک ظرف بزرگ بستی می گرفتند که کنارش دوتا ویفر موزی بود...

سه ماه هست که یک دفتر کار کوچولو اجاره کرده ام و دارم سعی میکنم عصر ها خودم را سرگرم کنم، هنوز ثبت اش نکرده ام ،شاید به این زودی هم این کار را نکنم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 22:32  توسط هوتن  |