
صبح طبق معمول دیر از خواب بیدار میشوم، تیغ و ژل اصلاحم را بر میدارم تا سرم را اصلاح کنم ولی به حمام که میرسم یک ضرب میروم زیر دوش ، چون دیرم شده به صبحانه نمیرسم ،میروم توی آشپزخانه تا یک لیوان شیر بخورم اما در یخچال را که باز میکنم به جای بطری شیر بطری آب را بر میدارم و آب میخورم ، میروم از کنار کامپیوترم دی وی دی هایی را که به مهندس فرهی قول داده ام را بر دارم اما به جای آن چراغ قوه ای را که کنار آن است را برمیدارم و درون کیفم میگذارم، هول هولکی از خانه میزنم بیرون ، در پارکینگ را که باز میکنم یاد چراغ بنزین ماشین میافتم که از دیروز صبح به من چشمک میزد،مجبور میشوم بروم توی صف پمپ بنزین و بعد از کلی علافی بنزین بزنم ،حالا پانزده دقیقه وقت دارم تا از پاسداران بروم گاندی و خودم را به دستگاه کارت زن شرکت برسانم،وسط راه متوجه میشوم که ناهارم را جا گذاشته ام ،میپرم توی سوپر مارکت که یک ساندویچ بخرم اما به جای آن یک کنسرو تن ماهی ، یک بسته نان با دوتا شیرینی شبیه کلوچه میخرم ، در خیابان گاندی ترمز میکنم تا یک آقای مسن عرض خیابان را طی کند ،ماشین پشتی بوق میزند و مرد مسن به من بدوبیراه می گوید!!! در کمال ناباوری جای پارک خوبی پیدا میکنم ولی ده دقیقه دیر به دستگاه کارت زن میرسم. به طبقه پنجم شرکت که میرسم برگه مرخصی ساعتی را پر میکنم و رئیس امضا می کند.تا ساعت یازده تند تند کار میکنم تا پروژه را برای پلات نهایی بفرستم .ساعت یازده برای خودم قهوه درست میکنم که با شیرینی هایی که صبح خریده ام بخورم ولی شیرینی ها بوی گند و مزه گند تری دارند.تولد یکی از همکاران را از طریق ای میل داخلی شرکت تبریک می گویم که چشمم به تاریخ روی صفحه کامپیوترم میافتد و متوجه می شوم که تولد دیروز بوده است و از آن بدتر اینکه برگه مرخصی که صبح پر کرده ام را به تاریخ دیروز نوشته ام ،یعنی امروز را تاخیر خواهم خورد و دیروز را که به موقع آمدم از مرخصی ام کم می کنند.ساعت دوازده و نیم کیسه ی حاوی خرید های صبح را باز میکنم و با کمال ناباوری به قوطی تن که قرار بود ساندویچ باشد نگاه میکنم برای ناهار به ناهارخوری شرکت میروم ،کیسه نان را که باز میکنم متوجه کپک های سبز رنگ خوشگلی میشوم که روی نان سبز شده اند....