تبليغاتX
داداهوتی
شنبه از صبح تا ساعت پنج و نیم سیگار نکشیدم و دروغ چرا،داشتم له له میزدم برای سیگار .یکشنبه باخودم فکر کردم که چه باید کرد، بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم که سیگارم را داخل ماشین بگذارم ، اینجوری هم سر حرفم ایستاده ام و هم  هر وقت که خیلی هوس کردم می توانم بروم و یک نخ سیگار بکشم.عصر یکشنبه دیدم که نه خیر اینجور هم نمی شود و باید تمهیدی دیگر اندیشید...
خلاصه نتیجه این شد که چون اصولا پشت بام سقف ندارد پس در شرکت به حساب نمی آید ـ در شرکت یعنی داخل شرکت ـ و پشت بام روی شرکت است. این چنین شد که داداهوتی مردانه بر سر حرف خود ایستاد و امروز در شرکت سیگار نکشید....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:35  توسط هوتن  | 

سه  سیگار را بیشتر از بقیه دوست دارم.یکی سیگار قبل از صبحانه دیگری سیگار قبل از خواب و آخری  هم که معلومه...
از فردا در شرکت سیگار نمیکشم ....
تا حالا در دریاچه پارک ملت شنا کردید؟من بیست سال قبل این کار را کردم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:9  توسط هوتن  | 

هوتی اگر زباده مستی خوش باش     با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است    انگار که نیستی چو هستی خوش باش

                                                                                   حکیم هوتی!! (خیام)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:42  توسط هوتن  | 

من دوتا کابوس دارم. یکی این که دوباره رفتم دانشگاه و می خواهند اخراجم کنند و دیگری آن که دوباره رفتم سربازی و کارت پایان خدمتم در جیبم است.سه ،چهار شب قبل هر دوتا را با هم دیدم!! خواب دیدم که یک درسم را افتاده ام و قراره است اخراجم کنند بنابر این رفتم و دفترچه سربازی گرفتم ،محل خدمتم تهران بود ولی نمیدانم چرا رفتم و یک دفترچه جدید گرفتم . با دفترچه جدید به امیدیه اهواز اعزام می شدم!! بعد خودم را با لباس سربازی دیدم و از جیب شلوارم کارت پایان خدمتم را در آوردم ،فکر کردم اگر فرمانده کارت من را ببیند حتما به جرم جاسوسی اعدامم می کند خوشبختانه قبل از تیرباران شدن از خواب پریدم.
چندین سال قبل که دخترخاله ام سه ساله بود ،شبی خواب دیدم که او با یک لباس سفید وسط چهار راه پارک وی ایستاده و ماشین ها با سرعت به طرف او در حرکتند .برای نجات دادن دختر خاله ام شروع به دویدن کردم. خوشبختانه از خواب پریدم و متاسفانه در کمدم باز بود و چون کشوهای آن سفید بودند و من هم هنوز در حال و هوای خواب ،به طرف کمدم دویدم و بعد برخورد به آنها وسط اتاقم ولو شدم.
و اما در این چند سال اخیر بعضی شبها تنم مور مور می شود و بعد از آن احساس می کنم روحم در حال خارج شدن از تنم می باشد!! اولین شبی که این اتفاق برایم افتاد به قدری ترسیدم که ممکن بود واقعا روح از تنم جدا شود.شب بعد به خودم گفتم که اگر دوباره این اتفاق برایم پیش بیاید باید بگوییم این حالت واقعی نیست و با این کار همه چیز رو به راه می شود.خوابیدم و در نیمه های شب همان احساس به من دست داد با این تفاوت که حس میکردم کسی گلوی من را فشار می دهد.به خودم گفتم که این چیزها واقعی نیستند و تا این را گفتم فشار روی گلویم بیشتر شد...
با این حالت کنار آمده ام و جالب است که وقتی میخوابم میدانم که این اتفاق امشب پیش می آید یا نه....
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:34  توسط هوتن  |