زندگیم یکنواخت شده، صبح ها سر کار می روم و شب ها کافه، بعد میام توی اتاقم یا وبگردی میکنم یا یک قسمت از سریال FREINDS یا LOST یا یک فیلم نگاه میکنم و بعد میخوابم و فردا صبح دوباره همین برنامه .
بعضی وقت ها فکر میکنم این آدم را اصلا نمی شناسم ،پسری که همیشه ورزش میکرد و دوستان زیادی داشت حالا تبدیل شده به یک مرد ساکت و تنها و محافظه کار!! یک چیزی این وسط ها کم یا زیاد شده که من متوجه اش نشدم.
برای هزارمین بار تصمیم گرفتم که...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:5 توسط هوتن
|
چند روز قبل که برای کشیدن سیگار به پشت بام شرکت رفته بودم یک پدر و پسر را در خیابان ولیعصر دیدم که منتظر تاکسی ایستاده بودند.پسر بچه فکر کنم ۷ یا ۸ ساله بود و دائم داشت بالا و پایین می پرید و برای صحبت کردن با پدر مجبور بود سرش را به طرف بالا بچرخاند.از پدر اجازه گرفته بود که او مسیر را به تاکسی ها اعلام کند و به همین منظور هر تاکسی که رد میشد او فریاد
میزد فاطمی .احساس عجیبی به من دست داد حسی که تا به حال سابقه نداشت،ناگهان دلم یکی از این موجودات کوچک را خواست،موجود کوچکی که من را پدر،بابا یا هرچه می خواهد صدا کند.بچه ها را همیشه دوست داشتم ولی هیچگاه دلم نمی خواست که پدر باشم .سیگارم تمام شد و میخواستم به دفتر برگردم که پسر بچه من را دید،دستی برایش تکان دادم و او هم بعد از اجازه از پدر جواب من را داد...
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:41 توسط هوتن
|