تبليغاتX
داداهوتی

چهار ،پنج هفته قبل خانم جوانی را برای نوشیدن یک فنجان قهوه به یکی از کافه های تهران دعوت کردم و ایشان دعوت من را پذیرفتند.رفتیم کافه، قهوه خوردیم و کلی گپ زدیم و به قول تینیجرها دوست پسر و دوست دختر شدیم! من و خانم جوان دوستان و آشنایان مشترک زیادی داریم و این آشنایان دارای عقاید مختلفی هستند،بعضی ها معتقدند که دوستی دختر و پسر اساسا اشتباه است،بعضی ها به زندگی خصوصی دیگران احترام می گذارند و کاری به کار ما ندارند،بعضی ها منتظر هستند تا از کسی چیزی ببینند و مفصل پشت سر او صحبت کنند،بعضی ها از شنیدن این خبر خوشحال می شوند و فکر میکنم برای بیشتر آشنایان اصلا این موضوع اهمیتی ندارد.
آدمی هستم که برای خودم زندگی می کنم،کاری را که فکر کنم درست است انجام می دهم و کاری به حرف آشنایان ندارم ولی خانم جوان خیلی تمایلی ندارد که آشنایان از موضوع دوستی ما مطلع شوند.امروز بعد از ظهر در موقعیت بدی قرار گرفتم ،استاد من که دوست مشترک من و خانم جوان است و از این دوستی بی اطلاع بود سعی کرد که من را با خانم جوان دوست کند. من دو انتخاب داشتم یا به استاد بگویم که با خانم جوان دوست هستم و یا در این مورد به استاد دروغ بگویم (متاسفانه آدم سیاستمداری نیستم)، راه اول را انتخاب کردم و نتیجه این بود که امشب تنها به کافه رفتم....

پ.ن : ناراحتی خانم جوان از آشکار شدن این دوستی بر استاد نیست بلکه از خودسرانه عمل کردن داداهوتیست!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:59  توسط هوتن  | 

مدرسه که میرفتم ساعت 6.30 صبح برنامه ای از رادیو پخش می شد به نام تقویم تاریخ ، موسیقی اول برنامه از آهنگ Time By Pink Floyd برداشته شده بود.مدتها بود که این آهنگ را گوش نکرده بودم ،هفته قبل دوباره این آهنگ را شنیدم و بیشتر از قبل از آن لذت بردم

Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way

Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain
You are young and life is long and there is time to kill today
And then one day you find ten years have got behind you
No one told you when to run, you missed the starting gun

And you run and you run to catch up with the sun, but it's sinking
Racing around to come up behind you again
The sun is the same in a relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death

Every year is getting shorter, never seem to find the time
Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desperation is the English way
The time has gone, the song is over, thought I'd something more to say

Home, home again
I like to be here when I can
When I come home cold and tired
It’s good to warm my bones beside the fire
Far away across the field
The tolling of the iron bell
Calls the faithful to their knees
    .To hear the softly spoken magic spell

و من صدای شلیک شروع مسابقه را خیلی دیر شنیدم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:32  توسط هوتن  | 

پانزده روز قبل یک Fast Food روبروی کوچه ما افتتاح شد. دیشب برای خرید یک بطری نوشابه به سوپر سر کوچه رفتم ،معمولا هنگام خرید خوش و بشی هم با صاحب جوان سوپر می کنم ،صحبت دیشب ما به fast food همسایه کشیده شد و حسین آقا (صاحب سوپر) گفت که دیروز از بانک پاسارگارد مبلغ پنج میلیارد تومان برای خرید رستوران پیشنهاد شده بود و صاحب رستوران پیشنهاد را رد کرد.
حسین آقا که از درآمدش ناراضی بود به من گفت که روزی ۱۴ ساعت کار می کند و از من سوال کرد که به نظر من درآمد ماهانه او چقدر است،من هم بعد از کمی حساب و کتاب گفتم  دو میلیون تومان خالص.حسین آقا که از حرف من متعجب شده بود گفت که این رقم خیلی کمتر از درآمد ماهیانه او است و در ادامه به شاگرد مغازه اشاره کرد و گفت که شاگردش ماهیانه دویست و پنجاه هزار تومان حقوق ثابت دارد و با انعامی که از مشتری ها میگیرد حدودا ماهی پانصد هزار تومان کاسب است.
در راه بازگشت به خانه با خودم فکر کردم که کار من بعد از آن همه درس خواندن و با اضافه کاری به اندازه یک شاگرد و نصفی ارزش دارد....

توضیحات:
۱- حسین آقا هنوز سی ساله نشده.
۲-شاگرد حسین آقا پانزده سال سن دارد.
۳-صاحب رستوران ،رستوران را سه میلیارد تومان خریده بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:0  توسط هوتن  |