چهار ،پنج هفته قبل خانم جوانی را برای نوشیدن یک فنجان قهوه به یکی از کافه های تهران دعوت کردم و ایشان دعوت من را پذیرفتند.رفتیم کافه، قهوه خوردیم و کلی گپ زدیم و به قول تینیجرها دوست پسر و دوست دختر شدیم! من و خانم جوان دوستان و آشنایان مشترک زیادی داریم و این آشنایان دارای عقاید مختلفی هستند،بعضی ها معتقدند که دوستی دختر و پسر اساسا اشتباه است،بعضی ها به زندگی خصوصی دیگران احترام می گذارند و کاری به کار ما ندارند،بعضی ها منتظر هستند تا از کسی چیزی ببینند و مفصل پشت سر او صحبت کنند،بعضی ها از شنیدن این خبر خوشحال می شوند و فکر میکنم برای بیشتر آشنایان اصلا این موضوع اهمیتی ندارد.
آدمی هستم که برای خودم زندگی می کنم،کاری را که فکر کنم درست است انجام می دهم و کاری به حرف آشنایان ندارم ولی خانم جوان خیلی تمایلی ندارد که آشنایان از موضوع دوستی ما مطلع شوند.امروز بعد از ظهر در موقعیت بدی قرار گرفتم ،استاد من که دوست مشترک من و خانم جوان است و از این دوستی بی اطلاع بود سعی کرد که من را با خانم جوان دوست کند. من دو انتخاب داشتم یا به استاد بگویم که با خانم جوان دوست هستم و یا در این مورد به استاد دروغ بگویم (متاسفانه آدم سیاستمداری نیستم)، راه اول را انتخاب کردم و نتیجه این بود که امشب تنها به کافه رفتم....
پ.ن : ناراحتی خانم جوان از آشکار شدن این دوستی بر استاد نیست بلکه از خودسرانه عمل کردن داداهوتیست!!!
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain
You are young and life is long and there is time to kill today
And then one day you find ten years have got behind you
No one told you when to run, you missed the starting gun
And you run and you run to catch up with the sun, but it's sinking
Racing around to come up behind you again
The sun is the same in a relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death
Every year is getting shorter, never seem to find the time
Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desperation is the English way
The time has gone, the song is over, thought I'd something more to say
Home, home again
I like to be here when I can
When I come home cold and tired
It’s good to warm my bones beside the fire
Far away across the field
The tolling of the iron bell
Calls the faithful to their knees
.To hear the softly spoken magic spell
و من صدای شلیک شروع مسابقه را خیلی دیر شنیدم....
توضیحات:
۱- حسین آقا هنوز سی ساله نشده.
۲-شاگرد حسین آقا پانزده سال سن دارد.
۳-صاحب رستوران ،رستوران را سه میلیارد تومان خریده بود.