تبليغاتX
داداهوتی

توکای مقدس من را به بازیی دعوت کرده که چند روزی فکرم را مشغول کرد ...
توکای عزیز:
در چند روز گذشته که به وطن فکر میکردم فهمیدم که افکار متناقضی در این زمینه دارم!!!!!  به مرز اعتقادی ندارم و معتقدم که یک کره زمین داریم و متعلق به تمام مردم دنیا است ولی تا هنگامی که مرز های بین المللی هستند تمامیت ارضی وطنم برای من مهم است و هیچ بیگانه یا خودی حق جدا کردن قطعه ای از این خاک را ندارد.
از هنر داوینچی و بتهون لذت میبرم اما به هنر توکا نیستانی و ابوالحسن صبا افتخار میکنم چون هم وطنم هستند،با اینکه هیچکدام هنگام به دنیا آمدن حق انتخاب کردن وطنشان را نداشتند!!!!!
به کتیبه کوروش افتخار میکنم اما معتقدم به گذشته ای که در آن نقشی نداشته ام نباید افتخار کنم.
هنوز با شنیدن سرود ای ایران ای مرز پرگهر ،چشمانم بدون دلیل پر از اشک می شود.
وطن برای من یادآور ،ایست بازرسی های شبانه نیروهای بسیجی ،مردم مذهبی،کتیبه کوروش، پرچم سه رنگ ایران (چه با شیر و خورشید چه با الله )،تخت جمشید،فردوسی،شاه عباس،کارت سوخت،زیرزمین ساختمان نیروی انتظامی خیابان وزرا،خزرشهر،خلیج فارس،عذاداری های مذهبی....می باشد.
دوست داشتم بنویسم به وطنم افتخار میکنم ولی این افتخار مال گذشتگان است .در حال حاضر فقط باید بنویسم که وطنم را دوست دارم چون در آن به دنیا آمدم .
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 22:46  توسط هوتن  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 22:57  توسط هوتن  | 

 من یک کار خوب در یکی از بهترین مهندسین مشاور ایران دارم ،سر ماه بدون یک روز تاخیر حقوقم را دریافت میکنم ،با سابقه کاری که در این شرکت دارم به راحتی در شرکت های دیگر استخدام می شوم ،تا دو ،سه سال آینده با توجه به پروژه هایی که در شرکت انجام می شود یک طراح درجه یک تاسیسات مکانیکی خواهم شد.
در حال حاضر درآمدم بد نیست ،نگران قسط های سر ماه نیستم ،امنیت شغلی دارم ،پرستیژ اجتماعی(!) خوبی دارم ،آقای مهندس هستم .اما صبح ها با دلخوری سر کار میروم و شبها که برمیگردم خسته تر از آن هستم که کاری بکنم .
چند وقتی هست که دوباره دلم هوای روزهای خوش گذشته که یک شرکت کوچک کامپیوتری با دوستانم داشتم را کرده ،شرکتی که همیشه نگران پرداخت هزینه های آن بودم ،درآمدم به مراتب کمتر از درآمد فعلیم بود ،ساعت کاریم بسیار بیشتر از الان بود،اما شادتر بودم و از کارم لذت می بردم .
سی و شش سالم هست و به نظر بعضی از دوستانم برای تغییر کردن دیگر دیر است و به نظر بعضی دیگر فقط احمق ها هستند که تغییر نمی کنند.
داداهوتی با دسته دوم هم عقیده است و خودش را برای قماری دیگر آماده میکند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:58  توسط هوتن  | 

سه ماه هست که یک ماشین خریدم و هنوز کارت ماشینم نیامده.امروز صبح رفتم  اداره پست خیابان دولت و مسئول قسمت مربوطه به من گفت برای پیگیری باید به دفتر پستی میدان دربند بروم ،چون فکر میکردم جای پارک پیدا نمیکنم ماشین نبردم.

سرپل تجریش جایی که فکر میکردم  ایستگاه ماشینهای دربند هست ایستادم و بدون توجه به نوشته روی ماشین سوار شدم ،فکرم مشغول بود و حواسم به مسیر نبود،آخر خط که پیاده شدم فهمیدم که اشتباها ماشینهای آبک را سوار شدم!!

به راننده گفتم که چه مشکلی دارم و خواهش کردم که من را تا اداره پست برساند و ایشان هم قبول کردند. رفتیم تا دربند و مثل دفعه قبل من در حال و هوای خودم بودم ،بین میدان اول و دوم جلوی یک ساختمان با یک عالمه تابلوی اداری ایستاد و گفت که رسیدیم ،من هم تشکر کردم و کرایه را دادم و پیاده شدم ولی هرچه گشتم اداره پست را پیدا نکردم !! از یک نفر سوال کردم و فهمیدم که باید بر گردم میدان اول ، برگشتم و اداره را پیدا کردم ،بیست دقیقه توی صف ایستادم تا نوبتم شد ، به مسئول قسمت گفتم که دنبال کارت ماشینم هستم، ایشان هم بعد از پرسیدن آدرس، گفتند منزل شما در کوچه های شرقی پاسداران هست و باید به اداره پستی که در میدان رسالت هست بروید و چون امروز پنجشنبه هست،تا ساعت یک بیشتر نیستند .بیرون آمدم و دست از پا درازتر منتظر تاکسی ایستادم ، این دفعه ابتدا از راننده سوال کردم که تجریش میرود یا نه ؟ تجریش میرفت ،در حال سوار شدن بودم که پای آقای راننده از روی ترمز کنار رفت و پشت پای راست من گیر کرد زیر چرخ عقب ماشین !!!! به راننده گفتم که باید کمی عقب برود که پای من آزاد شود، عقب رفت و من سوار شدم ،راننده از این اتفاق خنده اش گرفته بود و این باعث شد که داداهوتی ناگهان دیوانه شود و دیوانه وار بر سر راننده فریاد بزند.

آقای راننده تا سرپل تجریش مدام از من معذرت خواهی میکرد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 20:59  توسط هوتن  | 

تابستان سال 1367 یکی از بهترین تابستانهای زندگی من بود، برای اولین بار به من و پسر عمویم اجازه دادند که باهم و بدون بزرگتر به مسافرت برویم . دوتا جوان 17 و 18 ساله یک ویلای خوشگل توی خزرشهر و...(-:

شبها کنار ساحل عالی بود خصوصا وقتی که می دیدی سی ،چهل موتور سوار دو ترک جهت امر به معروف و نهی از منکر با چماق به صورت ناگهانی ظاهر می شدند و ما مجبور بودیم تا ویلا یک نفس بدویم .

یا همان تابستان هنگامیکه داشتم از کوه برمیگشتم در میدان درکه به جرم پوشیدن تی شرتی که آستین آن چهار انگشت بالاتر از آرنج بود جهت امر به معروف سوار بر مینی بوس نیروی انتظامی شدم که در بین راه از پنجره بیرون رفتم و یک نفس تا جلوی دانشگاه شهید بهشتی دویدم .

یا وقتی که با یکی از دوستانم به یک میهمانی رفته بودیم و خب نیمه های شب به علت صدای بلند موسیقی ،دوستانی برای تذکر دادن وارد منزل شدند و من و دوستم مجبور شدیم ازدیوار حیاط به خانه همسایه  بپریم و از دیوار خانه همسایه به حیاط خانه همسایه و این عمل فکر می کنم چهار بار تکرار شد تا ما به کوچه رسیدیم و مطابق دفعات قبل یک نفس تا خیابان اصلی دویدیم.

امروز بعد از 19 سال که از آن زمان میگذرد در میدان ونک خواهران و برادران نیروی انتظامی را دیدم که با جدیت مشغول ارشاد خواهران بد حجاب بودند ، خواستم برای قدردانی از خاطرات خوبی که برای من ساختند جلو بروم و تشکر کنم ولی بعد از یک  نگاه به پنجره های ون نیروی انتظامی و یک نگاه به شکم خودم از اینکار منصرف شدم!!!

نتیجه گیری:

1- نیروی انتظامی در بیشتر خاطرات خوب داداهوتی حاضر بوده است.

2- داداهوتی چندین بار رکورد دوی سرعت ایران را جابجا کرده ولی چون در مسابقات رسمی نبوده به ثبت نرسیده.

3-داداهوتی هنوز هم با دیدن نیروی انتظامی به جای احساس امنیت دچار استرس می شود.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:37  توسط هوتن  | 

دیشب برای هزارمین بار خواب دیدم  یکی از درسهای دوران دانشگاه را پاس نکردم و مجبورم  دوباره امتحان بدم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:21  توسط هوتن  |