

سه ماه هست که یک ماشین خریدم و هنوز کارت ماشینم نیامده.امروز صبح رفتم اداره پست خیابان دولت و مسئول قسمت مربوطه به من گفت برای پیگیری باید به دفتر پستی میدان دربند بروم ،چون فکر میکردم جای پارک پیدا نمیکنم ماشین نبردم.
سرپل تجریش جایی که فکر میکردم ایستگاه ماشینهای دربند هست ایستادم و بدون توجه به نوشته روی ماشین سوار شدم ،فکرم مشغول بود و حواسم به مسیر نبود،آخر خط که پیاده شدم فهمیدم که اشتباها ماشینهای آبک را سوار شدم!!
به راننده گفتم که چه مشکلی دارم و خواهش کردم که من را تا اداره پست برساند و ایشان هم قبول کردند. رفتیم تا دربند و مثل دفعه قبل من در حال و هوای خودم بودم ،بین میدان اول و دوم جلوی یک ساختمان با یک عالمه تابلوی اداری ایستاد و گفت که رسیدیم ،من هم تشکر کردم و کرایه را دادم و پیاده شدم ولی هرچه گشتم اداره پست را پیدا نکردم !! از یک نفر سوال کردم و فهمیدم که باید بر گردم میدان اول ، برگشتم و اداره را پیدا کردم ،بیست دقیقه توی صف ایستادم تا نوبتم شد ، به مسئول قسمت گفتم که دنبال کارت ماشینم هستم، ایشان هم بعد از پرسیدن آدرس، گفتند منزل شما در کوچه های شرقی پاسداران هست و باید به اداره پستی که در میدان رسالت هست بروید و چون امروز پنجشنبه هست،تا ساعت یک بیشتر نیستند .بیرون آمدم و دست از پا درازتر منتظر تاکسی ایستادم ، این دفعه ابتدا از راننده سوال کردم که تجریش میرود یا نه ؟ تجریش میرفت ،در حال سوار شدن بودم که پای آقای راننده از روی ترمز کنار رفت و پشت پای راست من گیر کرد زیر چرخ عقب ماشین !!!! به راننده گفتم که باید کمی عقب برود که پای من آزاد شود، عقب رفت و من سوار شدم ،راننده از این اتفاق خنده اش گرفته بود و این باعث شد که داداهوتی ناگهان دیوانه شود و دیوانه وار بر سر راننده فریاد بزند.
آقای راننده تا سرپل تجریش مدام از من معذرت خواهی میکرد....
تابستان سال 1367 یکی از بهترین تابستانهای زندگی من بود، برای اولین بار به من و پسر عمویم اجازه دادند که باهم و بدون بزرگتر به مسافرت برویم . دوتا جوان 17 و 18 ساله یک ویلای خوشگل توی خزرشهر و...(-:
شبها کنار ساحل عالی بود خصوصا وقتی که می دیدی سی ،چهل موتور سوار دو ترک جهت امر به معروف و نهی از منکر با چماق به صورت ناگهانی ظاهر می شدند و ما مجبور بودیم تا ویلا یک نفس بدویم .
یا همان تابستان هنگامیکه داشتم از کوه برمیگشتم در میدان درکه به جرم پوشیدن تی شرتی که آستین آن چهار انگشت بالاتر از آرنج بود جهت امر به معروف سوار بر مینی بوس نیروی انتظامی شدم که در بین راه از پنجره بیرون رفتم و یک نفس تا جلوی دانشگاه شهید بهشتی دویدم .
یا وقتی که با یکی از دوستانم به یک میهمانی رفته بودیم و خب نیمه های شب به علت صدای بلند موسیقی ،دوستانی برای تذکر دادن وارد منزل شدند و من و دوستم مجبور شدیم ازدیوار حیاط به خانه همسایه بپریم و از دیوار خانه همسایه به حیاط خانه همسایه و این عمل فکر می کنم چهار بار تکرار شد تا ما به کوچه رسیدیم و مطابق دفعات قبل یک نفس تا خیابان اصلی دویدیم.
امروز بعد از 19 سال که از آن زمان میگذرد در میدان ونک خواهران و برادران نیروی انتظامی را دیدم که با جدیت مشغول ارشاد خواهران بد حجاب بودند ، خواستم برای قدردانی از خاطرات خوبی که برای من ساختند جلو بروم و تشکر کنم ولی بعد از یک نگاه به پنجره های ون نیروی انتظامی و یک نگاه به شکم خودم از اینکار منصرف شدم!!!
نتیجه گیری:
1- نیروی انتظامی در بیشتر خاطرات خوب داداهوتی حاضر بوده است.
2- داداهوتی چندین بار رکورد دوی سرعت ایران را جابجا کرده ولی چون در مسابقات رسمی نبوده به ثبت نرسیده.
3-داداهوتی هنوز هم با دیدن نیروی انتظامی به جای احساس امنیت دچار استرس می شود.